فریاد

Posted ژانویه 25, 2010 by soleness
Categories: Emotive

ساکت بود و تنها
همه او را با سکوتش می شناختند، با تنها ایش
اگه تنها نبود تنهایی تنها می شد
اگه ساکت نبود سکوتی هم نبود
ولی او پر از فریاد بود… و فقط فریاد، هیچ حرفی نداشت
می خواست فریاد خودش را بشنود
فریاد زد، ولی صدا نداشت، به جای زبان چشم بود و فقط نگاه،
او خود سکوت بود، خود تنهایی بود.

27

Posted ژانویه 22, 2010 by soleness
Categories: خویشتن کشتاری

باز هم دیر شده بود، این بار تمام تلاش خودش را کرد اما باز هم دیر شد.
از همان روز اول همینطوری بود، از روز اول زندگی اش.
در تمام زندگیش هیچ کاری را به موقع انجام نداده بود و همیشه دیر می شد.
این بار دیگه طاقت نیاورد و تصمیم گرفت خودش را بکشد تا لا اقل مرگش دیر نشود
و یا شاید یک کار را زود تر انجام داده باشد.

Twilight

Posted ژانویه 2, 2010 by soleness
Categories: بیگانگی شخصیتی, خیلی گانگی شخصیتی

Tags: , , ,

الکس و هکتور در پشت ویترین طلا فروشی به حلقه های نامزدی نگاه میکردند. آنها به تازگی با هم نامزد کرده بودند.
چند سالی بود که پسر ها فقط با پسر ها و دختر ها فقط با دختر ها ازدواج می کردند، حتی به خاطر کشف پروفسور کروز می توانستند صاحب بچه شوند.
اما همه چیز خوب پیش نرفت، اولین نسلی که از این ازدواج ها به وجود آمد فرزندانی عجیب بودند.
فرزندان پسران خصوصیات مردانه را دو برابر داشتند و فرزندان دختران خصوصیات زنانه را…
هر نسلی که به وجود می آمد خصوصیات آنها باز هم دو برابر می شد.
کم کم انسانها به موجوداتی بسیار وحشتناک تبدیل شدند، موجوداتی که یا از آلت تناسلی مردانه پوشیده بودند و یا از سینه و آلت زنانه.
انسان ها از هم می ترسیدند و دیگر کسی ازدواج نمی کرد.
بالاخره انسان ها مجبور شدند برای بقای خود با حیوانات ازدواج کنند…
_______________________________________________________________________________________________________
میلیون ها سال بعد باستان شناس معروف، ویکتور سیمون، فسیل جدیدی را که کشف کرده بود به مردم نشان داد،
فسیلی که نه شبیه انسان بود و نه حیوان.

20

Posted نوامبر 14, 2009 by soleness
Categories: بیگانگی شخصیتی, توهم شخصیتی, خیلی گانگی شخصیتی, دوگانگی شخصیتی, سه گانگی شخصیتی

وقتی برای اولین بار بیست سالم شد فهمیدم که تو بیست سال هیچ کاری نکردم،
رفتم تو یه بیمارستان و جامو با یه نوزاد که تازه به دنیا اومده بود عوض کردم…
مامانم خیلی منو دوست داشت ولی خیلی کم بهم شیر می داد، چون ریشم که
تازه در اومده بود سینه هاشو اذیت می کرد
_______________________________________________________________________________________________________
الان دوباره بیست سالم شده و هنوز هم کاری نکردم… فقط اینکه مو های سرم دارن
جاشونو با مو های صورتم عوض می کنن… انگار دوباره باید از اول شروع کنم…

KHODA

Posted سپتامبر 30, 2009 by soleness
Categories: Emotive, Minimal, بیگانگی شخصیتی, خویشتن پنداری

Tags: , , , , , , ,

یکی بود، یکی نبود………….
یکی دیگه هم نبود……………
چند نفر دیگه هم نبودن……….
اونی هم که بود دیگه نیست…..

_______________________________________________________________________________________________________
پ.ن: یکی بود یکی نبود… غیر از خدا خیلی ها بودن…
خیلی ها که نگذاشتن احساس کنم که خدا وجود داره…
_______________________________________________________________________________________________________
من یه سوال از خدا دارم،
تو گفتی که شیطان تو رگ و خون منه و تو توی قلب منی،
چرا می تپی که شیطان تو رگهام زندگی کنه؟

Paradise Lost

Posted سپتامبر 29, 2009 by soleness
Categories: Emotive, خویشتن کشتاری, دیگران کشتاری

Tags: , ,

امروز بعد از مدتها دوباره از کنار پرنده فروشی رد شدم …و به یاد سالها پیش افتادم…به یاد روزی که برای اولین بار وارد پرنده فروشی شده بودم…
اون روز وقتی وارد پرنده فروشی شدم در باز بود و من رفتم تو و در را بستم، همون موقع یکی از پرنده ها از قفس فرار کرد و چون من درو بسته بودم نتونست بره بیرون…
اون روز به خودم افتخار کردم… ولی امروز دلیل محکمی برای محکمتر کوبیدن سرم توی دیوار دارم.

THE UNFORGIVEN

Posted سپتامبر 15, 2009 by soleness
Categories: خویشتن کشتاری, خیلی گانگی شخصیتی, دیگران کشتاری

Tags: , , , , , , , , , , , ,

مو های بور، پوست سفید و چشمهای آبی… دیگه چیزی ازش یادم نمی اومد، حتی نمی دونستم چرا ازش کینه داشتم، ولی این ها رو نوشتم روی کاغذ و انداختم تو بطری ویسکی.
بطری ویسکی رو از سال ها پیش نگه داشته بودم و هر وقت از کسی کینه ای پیدا می کردم اسمشو می نوشتم روی کاغذ و می انداختم تو بطری تا بالاخره یه روز همه ی اونا رو پیدا کنم و بکشم.
حالا دیگه بطری پر شده بود و تصمیم گرفتم اون رو باز کنم.
اسمها رو نگاه کردم، بعضی از آنها رو اصلاَ یادم نمی اومد و بعضی از آنها دیگه واسم مهم نبودن، ولی یکی از اسمها برام خیلی آشنا بود،
اسمی که 27 دفعه تکرار شده بود، اون اسم اسم خودم بود.

emotionframed

pepsi framed2

پ.ن: در تصویر اول خطوط نمایانگر احساسات شخص مذکور هستند که به کلی در حال نابود شدن هستند.
پ.ن: به دلیل مسائل توهمی به جای تصویر ویسکی تصویر آب پرتقال قرار داده شده است.

_______________________________________________________________________________________________________
پ.ن: دختر ها موجودات خوبی هستند، تنها مشکلشون اینه که فکر می کنند فقط خودشون احساس دارند.

روزه ی اول…

Posted آگوست 29, 2009 by soleness
Categories: Minimal

Tags: , , , , ,

پسر: ببخشید آقا، دستشویی رفتن روزه رو باطل میکنه؟
معلم: بستگی داره تو دستشویی چیکار کنی…

Dirty Eraser

Posted آگوست 28, 2009 by soleness
Categories: محمودیتی

Tags: , , , , , , ,

vote eraser framedپاک کن لعنتی!   به من می خندد،  وقتی پاک کن را در دستم می گیرم خط ها می لرزند،  صدای التماس آنها را
می شنوم.به هم می گویند: کدام یک از ما در جای خود نیست؟ مقصر کیست؟
پاک کن می خندد،
او را به روی خط ها می کشم، این بار خط ها می خندند،  پاک کن لعنتی!  من با خودکار نوشته بودم…………

پ.ن: Dictator, but not the Director
پ.ن: فعلاَ که پاک کن داره به من می خنده…
پ.ن: من که به خودکار نوشتم، ولی…
پ.ن: در رای سبز من نام سیاه تو نبود!
پ.ن: واقعاَ در رای سبز من نام سیاه تو بود؟؟؟
پ.ن: پاک کن های دیکتاتور تایید شده توسط شورای نگهبان

بدترین لحظه ی زندگی من

Posted آگوست 23, 2009 by soleness
Categories: خویشتن کشتاری, دوگانگی شخصیتی

Tags: , , , , , , , , , , , ,

وقتی که داشتم تو چاه دستشویی دنبال دوستم می گشتم…